کاوه قاسمی کرمانشاهی آزاد شد
مه 23, 2010
قاسمی کرمانشاهی با تودیع وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی از زندان دیزلآباد کرمانشاه آزاد شد.

این فعال حقوق بشر، پس از گذشت بیش از ۱۰۰ روز از بازداشت، امروز (یکشنبه) آزاد شده است. وی مدت ۸۰ روز از بازداشتش را در سلولهای انفرادی بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه گذرانده بود.
لازم به ذکر است کرمانشاهی، در اعتراض به وضعیت نامشخص، مدت یک هفته را دست به اعتصاب غذا زده بود.
پیشتر، قرار بود روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت، وی با تودیع وثیقه آزاد شود که با «دستور وزارت اطلاعات» از آزادی وی ممانعت به عمل آمد.
کاوه قاسمی کرمانشاهی، فعال حقوق بشر، عضو کمپین یک میلیون امضا، سازمان حقوق بشر کردستان و عضو ادوار تحکیم وحدت، ۱۴ بهمن سال گذشته بازداشت شده بود.
سلام کاوه!
خوبی پسر جان. می دانم سوال بی خودی است. اما خوب ما مریض همین کارهای بی خودی هستیم. نیستیم؟ کاوه گیان بیش از یک فصل گذشت و تو هنوز به قول ات عمل نکرده ای. نه مگر قرار بود غروب راه بیافتی تهران و فردای اش باهم باشیم. نه این ها هرگز نمی گذارند ما به هیچ کدام از قرار های انسانی مان عمل کنیم. اصلا آن ها قرارشان در بی قرار گذاشتن ما قرار می گیرد. ما بی قراران نام و یاد انسان.
کاوه عزیزم. نام ات را وقتی شنیدم به قاعده ی تداعی معانی و به قاعده ی پیش داوری های فرهنگی در مورد کرماشانی بودنت. فکر می کردم « کاوه کرمانشاهی» باید حتما قدی داشته باشد رشید و عرض شانه ای پهناور و یلی باشد در کرمانشاه. بزرگ مردی از تبار کوردان کرمانشاه و به به قول خودت که به شوخی می گفتی از دیار« کرمانشاهات».
اما من نام ات را نه در خبرهای قوی ترین مردان ایران شنیده بودم و نه در مسابقات کشتی و بکس. من نام ات به خاطر فعالیت ات در کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان، شنیده بودم. بچه ها به من گفته بودند که با بچه های کمپین کرمانشاه کار می کنی. اما ندیده بودمت. روزگار گذشت و نمی دیدمت. نام ات در هم کاری ات با « سازمان حقوق بشر کوردستان» هم می شنیدم.
روزگار باز هم می گذشت و در طول این مدت ما از طریق ایمیل و وبلاگ و تلفن با هم دوست نادیده بودیم. تا روزی که برنامه ی بزرگ داشت آقای کبودوند در سازمان ادوار برگزار می شد. برنامه ی خوبی بود خانم عبادی و دکتر جلالی زاده و دکتر توفیقی و عبدالله مومنی عزیز و دیگر دوستان حضور داشتند. جوانی لاغر اندام و سر به زیر انداخته مجری برنامه بود داشت از فعالیت های سازمان حقوق بشر کوردستان و زندگی آقای کبودوند می گفت. چهره ی جوان برایم آشنا بود اما نمی دانم چرا به خاطرش نمی آوردم.. برنامه تمام شد و شک برم داشت که ای بابا این که همان کاوه است. بعد از برنامه با اجلال و منصور و غیره ایستاده بودیم و باهمدیگر آشنا شدیم. تو گفتی هیچ نویسنده ای شبیه عکس های اش نیست آقای شیخی وگرنه من شمارا می شناختم.
روزگار گذشت و من تو بیشتر و بهتر و فروان تر در مورد کار کمپین و فعالیت برای زندانیان سیاسی کورد و به ویژه زندانیان محکوم به اعدام کار می کردیم و اعتراف می کنم که تو بار بیشتری را به دوش می کشیدی و بیشتر کار می کردی. بیشتر می نوشتی و بیشتر پی گیری عملی می کردی. یادت هست داستان احسان را؟ خوب یادت هست و همه یادشان هست و گزارش 48 ساعته را هم نوشتی و چه زیبا و چه تلخ نوشتی. این چه سرنوشتی است که من و تو داریم کاوه گیان که زیبایی های زندگی مان تلخی هایی ست که تنها هنرمان این است که زیبا روایت شان می کنیم. نمی شود زیبایی همایمان کمی شاد هم باشد. یادت هست چه قدر برای گرفتن وکیل برای زینب و برای دیگر زندانیان بی وکیل تلاش کردیم. نه بگذار کمی از شادی هم بگویم. یادت هست که قاه قاه به مجراین تلویزیونی که با تو به عنوان فعال حقوق زنان مصاحبه می کردند و بعد می گفتند درود به «شرف» و «غیرت» و «جوانمردی» و «پهلوانی » شما کوردها و کرمانشاهی ها!! و ما می خندیدم و می گفتیم آخه داداش من این ادبیات که کلا نابرابری خواه و مردسالار و زن ستیز و .. این است.
یادت هست شانه به شانه ی هم در عروسی گلاله و بلال می رقصیدیم. یادت هست به یاد «فرزاد» شاباش می فرستادیم و طنین نام ام اش را در تالار عروسی به ترنم رقص دختران می سپردیم. یادت هست در عروسی ژینا شانه به شانه می رقصیدیم و جای روناک و هانا را خالی می کردیم و به یاد آن ها برای کمپین یک میلیون امضا شاباش می دادیم. یادت هست سر به سر بهاره می گذاشتیم؟! یادت هست رفیق… بخند… این ها می نویسم تا بازجویانت بدانند که کل فعالیت جاسوسی ما در محافل خصوصی مان چه بوده. بخند کاوه بخند باز هم به آن بازجویانت که فعالیت حقوق بشری را به «سازمان مجاهدین خلق» نسبت می دهند. راستی کاوه تو که پسر باهوشی هستی. جدی جدی! یک بار در بازجویی های ات از آن ها نپرسیدی که خوب اگر وکیل گرفتن برای زندانی و دفاع از انسان های بی پناه و خبر بازداشت و اعدام منتشر کردن و جلوگیری از اعدام و کشتار انسان و درخواست برای برابری حقوق ملت ها و زنان و مردان و.. این ها… همه اش توسط سازمان مجاهدین خلق انجام می گیرد؟ به راستی این سازمان تا این حد سازمان مقدسی است؟ به راستی تمامی فعالیت ها حقوق بشری در ایران چه توسط بچه های کمیته و چه توسط سازمان حقوق بشر کوردستان و چه دیگر نهادها، همه اش زیر سر چنین سازمانی است. اگر این سازمان تا این حد آرمان های انسانی دارد راستی چرا مخالف ماست یا چرا سازمان منفوری است از دید شما و خیلی های دیگر؟
کاوه گیان. مرور این خاطرات تنها برای آن است بگویم تو از نام ات هم بزرگتر بودی. برای این است که بگویم اعتراف می کنم که بارها برابری خواهی و نگاه یکسان نگر و انسان باور را در حرف های تو یاد گرفته ام و به خودم تذکر داده ام که از کاوه یاد بگیر. آری برادرم! بزرگی تو در نام ات نیست که تداعی پهلوانان است، بزرگی نام ات در این است که هر آن چه می نویسی و انجام می دهی به باور مقدس انسان است و بس. بیا کاوه.. بیا یک بار دیگر شانه به شانه ام برقص.. با من برقص کاوه..با من برقص…
حالا برادر تنهایم در آن کنج اتاق های بی پنجره ی پر از سوال های نامعلوم. حالا برادر نازنین چشم به اشک و دست به کیبورد و قلم برای گزراش اندوه نوشتن از نقض حقوق بشر، نبودی تا ببینی این بار حتا فرصت نداشتیم که یکی مثل تو تا دم در زندان سنندج برود و از وضعیت صحت وسقم اعدام احسان برای من تلفنی خبر بفرستد و من گزارش کنم. فرصت ندادند کاوه شبی را که به امید این که اولین کسی باشم خبر آزادی ات را گزارش کنم بیدار ماندم تا به صبح، و صبح خبر اعدام شیرین و فرزاد و فرهاد و ….منتشر شد. نبودی که شیرین در نامه ی دوم اش از این که فارسی را زیر شکنجه ی بازجویان و در زندان یاد گرفته باهم گریه کنیم. نبودی که چه قدر تنها بودم کاوه. گاهی دلی بزرگ چون دل تو یک دنیا صبوری است برای درد دل کردن..
حالا برادر تنهایم این دومین بار است که وعده ی آزادی تو را می شنویم. آه کاوه ! آه آگر آزادی فردا کوچک ترین سرودش را حتا با وثیقه برای من بخواند…. و تو از گلوی این سرود کوچک، یک بار دیگر برای دست های مادرت آوازی کوردی بخوانی… آه اگر آزادی فردا تنها برای لحظه ای کوتاه یک بار دیگر فریبم بدهد… من سرمست از این فریب و این آزادی وثیقه ای رقص ها خواهم کرد به یاد نام بزرگت کاوه…آه اگر آزادی.. آه اگر آزادی..
با حکم بازپرس پرونده، قرار بازداشت کاوه قاسمی کرمانشاهی به قرار وثیقه 100 میلیون تومانی تغییر پیدا کرد. تا زمان تودیع وثیقه کاوه به زندان دیزل آباد کرمانشاه انتقال یافت.
کاوه کرمانشاهی از 14 بهمن ماه امسال در بازداشت اداره اطلاعات شهرستان کرمانشاه بوده است. وی 80 روز از این مدت را در سلول انفرادی گذرانده است.
اعتصاب غذای کاوه کرمانشاهی
مه 20, 2010
کاوه قاسمی کرمانشاهی در اعتراض به وضعیت نامشخص اش دست به اعتصاب غذا زده است. این فعال حقوق بشر قریب چهار ماه را در سلولهای انفرادی بازداشتگاه اداره اطلاعات کرمانشاه گذرانده است و در حالی که بازجویی هایش به اتمام رسیده است در وضعیت بلاتکلیفی همچنان در زندان انفرادی نگه داشته می شود. تاکنون چندین مرتبه از جانب بازپرس پرونده و نیز مسئولان امنیتی به وی و خانواده اش وعده تبدیل قرار بازداشت به قرار وثیقه داده شده است اما تاکنون این امر میسر نگردیده است. در طول مدت بازداشت، وی اجازه تماس با خانواده اش را نداشته و تنها 2 بار ملاقات حضوری داشته است. وضعیت پرونده و موارد اتهامی کاوه هنوز در ابهام قرار دارد و به وکلای وی اجازه ورود به پرونده داده نشده است.
کاوه کرمانشاهی در اعتراض به این شرایط یک هفته را در اعتصاب غذا به سر برده است و هنگامی که اجازه تماس تلفنی وی با خانواده داده شده است، وی اقدام به شکستن اعتصاب غذایش نموده است. وضعیت جسمانی کاوه بر اثر اعتصاب غذا در شرایط نامناسبی قرار دارد و وی نسبت به شرایط سخت بازداشتش به شدت ابراز نگرانی نموده است.
بامدادخبر: هفت شعبه استانی سازمان دانش آموختگان ایران با انتشار اطلاعیهای مشترک در اعتراض به وضعیت اعضای دربند این سازمان موضع گیری کردند. این بیانیه به ویژه نسبت به اتهامات و برخوردهای صورت گرفته با کاوه قاسمی کرمانشاهی فعال حقوق بشر و عضو شعبه کرمانشاه سازمان ادوار تحکیم وحدت، واکنش نشان داده است.
متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:
در حالی که اعتراضات مردم ایران برای حقوق از دست رفته خود در آستانه یک سالگی خود قرار دارد همچنان شاهد بازداشت و تهدید فعالان سیاسی و شهروندان، تضیع حقوق ملت به انحاء گوناگون و همچنین اعمال فشار بر احزاب و تشکل های سیاسی و مدنی جهت ممانعت از فعالیت قانونی آنها می باشیم.
سازمان دانش آموختگان ایران(ادوار تحکیم وحدت) بعنوان تشکلی که از بدو تاسیس تمام تلاش خود را در جهت تحقق آزادی ها و حقوق تصریح شده ملت در قانون اساسی و احیای بخش های فراموش شده این قانون معطوف کرده همچون دیگر تشکل های حامی حقوق مردم از تیر خشم و کینه دشمنان ملت مصون نبوده و در نزدیک به یک دهه ای که از عمر آن می گذرد به دفعات شاهد نقض حقوق قانونی خود بصورت بازداشت اعضاء، تیراندازی و پلمپ دفتر، و انواع دیگر فشارها بوده است.که این مساله پس از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری دهم در سال گذشته شدت بیشتری به خود گرفت بگونه ای که در همان ساعات اولیه پس از انتخابات، دبیرکل این سازمان به دلایل نا مشخص بازداشت و در حالی با گذشت بیش از 11 ماه همچنان در زندان و تحت فشار و شکنجه بسر می برد که از ابتدایی ترین حقوق خود نیز محروم می باشد.
حاکمیت خشونت در ادامه اقدامات غیر قانونی خود فشار بر سازمان را با دستگیری دیگر اعضای این تشکل در تهران و سایر شهرستانها تداوم بخشید تا شاید به زعم خود بتواند با این اقدامات صحنه را برای گسترش هرچه بیشتر شیوه توتالیتاریستی خود خالی از مانع نماید. تداوم بازداشت علی ملیحی، کاوه کرمانشاهی و همچنین رفتار غیر قانونی و بدور از انسانیت با عبدالله مومنی نمونهای از این فشارهاست.
بازداشت کاوه قاسمی کرمانشاهی فعال حقوق بشر و عضو شعبه کرمانشاه این سازمان نیز در راستای همان مشی سرکوبگرانه میباشد که با گذشت نزدیک به 3 ماه از بازداشت وی تمامیت خواهان و دگم اندیشان تلاش دارند تا با اتهامات واهی و بی اساس این فعال حقوق بشر را تسلیم نمایند. طرح اتهام جاسوسی برای فردی که سالهاست مشقت مبارزه برای تحقق آزادی و احترام به حقوق شهروندی را بر کنج عافیت نشستن ترجیح داده نشان از عداوت و دشمنی کودتاگران با فعالین و مبارزان مسالمت جو داشته و در راستای نگاه امنیتی به فعالین مدنی قومیت ها می باشد.
شاید تضیع کنندگان حقوق ملت نمی دانند که افکار عمومی به جای پذیرش ساده انگارانه این اتهامات، ادعاهای دولتی که شهروندانش را آماج گلوله قرار می دهد به سختی باور خواهد کرد.قطعا اینگونه اقدامات بی پایه و اساس نزد افکار عمومی گواه این است که اینان به مرزی از احساس خطر رسیده اند که هرگونه سخن مخالفی را تهدیدی برای بقای خود می پندارند و همانند بیماران پارانوئیدی در توهمات خود همه را به توطئه متهم می کنند.
اعضای شعب سازمان دانش آموختگان ایران ضمن محکوم کردن اقدامات چپاول گران و تمامیت خواهان بر خود لازم می دانند نکاتی را جهت تنویر افکار عمومی بیان نمایند:
1- ضمن اینکه بازداشت عبدالله مومنی، احمد زیدآبادی و علی ملیحی را فاقد وجاهت قانونی می دانیم اعلام می کنیم که هرگونه تلاش برای وارد ساختن اتهامات بی پایه و اساسی همچون جاسوسی به کاوه کرمانشاهی عواقب بدتری را برای نظام جمهوری اسلامی خواهد داشت و این رفتار دستگاه قضایی را در تضاد کامل با موازین اسلامی و حقوق بشری می دانیم.
2- ضمن محکوم کردن اعمال فشار و حبس انفرادی کاوه کرمانشاهی دسترسی وی به وکیل و رعایت کلیه قوانین مربوط به دادرسی و دیگر حقوق شهروندی ایشان را در طول بازداشت حق اولیه وی می دانیم.
3- از آنجا که مطابق قوانین و مقررات جمهوری اسلامی دسترسی به اطلاعات اسناد و مدارک محرمانه اعم از سیاسی نظامی و اقتصادی و تسلیم اسرار سیاست داخلی و خارجی به بیگانگان از مصادیق جاسوسی به حساب آمده، فعالیت در راستای تحقق حقوق مردم که در قانون اساسی نیز بدان اشاره شده است نمی تواند مصداقی برای جاسوسی باشد لذا به نظر می رسد هدف دستگاه قضایی و دیگر نهادها ا ز وارد ساختن اینگونه اتهامات بی اساس صرفا» تلاشی بیهوده در جهت انحراف افکار عمومی و رسیدن به مقاصد سیاسی باشد.
بدین لحاظ ما امضاء کنندگان این بیانیه در پایان بار دیگر با اعلام محکومیت اقدامات غیر قانونی نسبت به فعالین سیاسی و همچنین اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت، حمایت خود از دوستان و همرزمان در بندمان و همچنین تاکید بر مواضع سازمان دانش آموختگان ایران را اعلام می داریم.
پانزدهم اردیبهشت ماه 1389
1- شعبه استان آذربایجان غربی
2- شعبه استان اصفهان
3- شعبه استان بوشهر
4- شعبه استان زنجان
5- شعبه استان کرمانشاه
6- شعبه استان گیلان
7- شعبه استان همدان
کاوه لحظه لحظه خاطرات با تو سرشار از دقایق دغدغه هایی است از حس بخشیدن امید به انسانها .
سرشار است از حس انسانی مطمئن ایستاده، برای تغییر در باورهای غلط ا کنون و ساخت چشم اندازی روشن از فردا در اندیشه سرد امروز.
مرور خاطرات با تو به خاطرم میاورد که تو چراغ به دست به جنگ هر آنچه سیاهی است می رفتی، تا جهان اینگونه بی رنگ وغم انگیز نماند.
از روشنی بخشیدن به سیاهی های که در دل تاریک تاریخ نشسته که درسی باشد برای امروز، تا دل گرفته کودکانی که پرورانده می شوند بی سرپرست و بد سرپرست در پرورشگاه ، تا دل مادران وپدران سالمند تکیده در خانه سالمندان کاوه تو بخشنده ای ، بخشنده جانی به هر آنچه بی جان و بی رمق مانده بی دل و ناامید.
کاوه کجایی؟ همه بیقرار تواند غریبانه سراغت را میگیرند.
کاوه با این همه روشنی و آفتاب در وجودت کجا مانده ای اینگونه ساکت و بی قرار؟
کاوه میدانم که تو در خود به خود کاوشی چون کاوه ای
اما بیا، به هزار دلیل بیا
کاوه می دانی کلام از نگاه تو شکل میگیرد برای مادرت
بیا کاوه
« آسمان بالای خانه بادها را تکرار میکند
و
باغچه از بهاری دیگر آبستن است»
و میدانم
تو،
«اکنون می خواهی آفتاب پیراهنت باشد
می خواهی بگذارند که بر زمین خود بایستی
می خواهی بگذارند
سرزمینت
را زیر پای خود احساس کنی
و
صدای رویش خود را بشنوی.
نه در سکوتی پر درد، نه در فریادی ممتد
که در بهاری پر جویبار و پر افتاب
با این همه با قلب های مجروحمان
دیوار یک امید کافی است
با وجود این باز
در هر نبرد
تکیه به دیوار میکنیم
برای آغازی نو».
کاوه همه ما میدانیم دل تو کبوتر آشتی است در خون تپیده بر بام تلخ ، با این همه، چه بالا چه بلند پرواز میکنی.
همزمان با نودمین روز بازداشت کاوه قاسمی کرمانشاهی، جمعی از فعالین مدنی کرمانشاه با حضور در خانه این فعال خوشنام حقوق بشر با مادر وی دیدار نمودند. حضور طیف وسیع فعالین سیاسی مدنی کرمانشاه از جمله اعضای جبهه مشارکت، جامعه دانش آموختگان کرمانشاه (جاداک)، کانون مهر کرمانشاه، فعالین دانشجویی عضو تحکیم وحدت، روزنامه نگاران نشریات محلی کرمانشاه، اعضای شعبه کرمانشاه سازمان ادوار و فعالین سازمانهای غیردولتی در این دیدار قابل توجه بوده است.
در این دیدار مادر کاوه با ذکر این مطلب که از جانب دادستانی کرمانشاه وعده آزادی پسرش پس از پایان قرار سومش را داده اند ابراز امیدواری نمود که قرار باداشت فرزندش تمدید نشده و وی آزاد گردد. فعالین حاضر در این دیدار ضمن ستایش فعالیتهای حقوق بشری کاوه بر بی گناهی وی تاکید نموده و ابراز امیدواری نمودند که قول مسئولین قضایی مبنی بر آزادی وی تحقق یابد.

لازم به ذکر است کاوه قاسمی از تاریخ 14 بهمن ماه سال گذشته تاکنون در بازداشت اطلاعات کرمانشاه بوده و در این مدت جهت قبول اتهاماتی واهی چون جاسوسی تحت فشار شدید قرار داشته است. قرار بازداشت وی تاکنون 2 بار تمدید شده است و طی این مدت تنها 2 بار با خانواده ملافات کرده است، امکان تماس تلفنی از وی سلب گردیده و وضعیت پرونده و موارد اتهامی وی همچنان در ابهام قرار دارد.
آنکه میگوید، هیچ نمیگوید، آنکه نمي تواند بگويد، همهچیز را میگوید. «كاوه» با ناگفتههایش و با نتوانستندرگفتن، فاجعههای بیانناپذیر را بیان میکند. كاوه«زبانِ زنده و خاموش» است؛ زبانِ زبانها و کلامي که در آن هنوز میان «زبان» و «حقیقت» مغاکِ تیرهـوــتارِ واژگان وجود ندارد. به سخنیدیگر كاوه را میتوان زبان ناب و خدشهناپذیری دانست که در آن زبان اشاره به عین نیست، خودِ عین است. اکنون كاوه «گنگ» و «بیزبان» است؛ تجسمِ عینی ترومای روزهاي فاجعهبار، خاطرة زنده و راز سر به مهری که رمزگشاییِ رازهای نهفتهی او هم سنتِ «سکوتِاجباری» و هم وارثان آنرا که زبانِ گنگ و خاموش و در عینِ حال رادیکالِ كاوه را نمیفهمند، تهدید میکند و یوتوپیای دستیابی آنها به جهانِنابرابر، انحصاری، تکرنگ و تکصدا را از بنیاد ویران میسازد. زبانِِخاموش او «نمایة تاریخی تصویر سکوت» و در واقع مادیترین بیانِ انساني است که از حاشیهها و پیادهروهای «خیابان یکطرفة تاریخ» به گوش میرسد. قلبِ پردرد، نگاهِ مضطرب و کنجکاو او، هریک کلامِزندة است که از چهرهی «سکوتِ عظیم» و خوفناکی که بر تمامی حقایقهای تاریخی سایهافگنده، پرده بر میگیرد
كاوه «کلیمالله کردستان» است؛ کلیماللهی که نه با زبان، بلکه با سکوت خودش را در خدا همرسانی میکند. او «کلامِ کلامها» و «زبانِ زبانها» است. خدا در آن شبهای فاجعهبار کلامی نگفت، «کلام» را آفرید، آن کلام كاوه بود: سکوتِ مدام و کلامِ خاموش. «خدا گفت و چنین شد.» او زبان وجود است و اکنون با بیزبانی و در واقع «مرگِزبان» خویش، «غیبتِکلامِ الاهی» را در ظلمتشهرِ بیان میکند. كاوه کسی است که زبانش به «شهادت» رسیده است. تاریخ ما شب خوفناک و دهشتباری است، در آن شب چیزهای زیادی، از جمله «زبانِ كاوه »گم شد. زبان خاموش كاوه نفسم را میگیرد. احساس خفقان و دلتنگی به من دست میدهد. باید چیزی بگویم، اما نمیتوانم. باید چیزی بگوید، اما نمیتواند. دلم میخواهد به دنیایِ خاموش او سفر کنم و در دشتِ پهناورِ قلبِ ساکت او راز و رمز فاجعهها را دریابم، دلم میخواهد بفهمم در پشتِ این زبان خاموش چه رازهایی پنهاناند و در آن آتشِ زیر خاکستر چه شور و غوغایی برپاست. اساسا آیا امکان دارد رنجِ انسانی را که فقط با «زبانِ خلاقِ الاهی» قابل بیان است، به زبان عصرهبوط ترجمه کنیم؟ هرگز! ايران، بیکلام است، تنها کلامِ ايران ویرانههای روی هم تلنبارشدهای هستند، که هرچند ما پیوسته میبینیم آنها را، اما در آیینة چشمانِ كاوه هر کدام یکه و بیفروغ، میدرخشند. اگر از آوای غمانگیز مادرش، صدای جانگداز «افلا تعقلون» به گوش میرسد، در سکوتِ سرشار از پرسش و رازوارِ «كاوه» آیة «افلا تبصرون» به مثابهی صدای اخلاقی و فلسفی در وضعیتِ فاجعهبار، طنین انداز است. اگر مادر كاوه، این تیمار غم همه چیز را به تفکر و تعقل حواله میدهد، كاوه ما را به بدیهیترین دریافتِ انسانی، یعنی «دیدن» فرا میخواند. هر یکی دیگری را تکمیل میکنند، اولی نمیتواند از یاد برد، دومی اما هرچند نمیتواند سخن بگوید، ولی در شهری که اکثر ساکنانِ آن را «اولیئک کاالانعام بل هم اضل» تشکیل میدهند، میشنود، میفهمد و مینگرد.
اساسا این «کلامِ خاموش» را چگونه میتوان تأویل و تفسیر کرد؟ پاسخدادن به این پرسش اگر نگوییم، ناممکن بهیقین دشوار خواهد بود.كاوه «تصویر دیالکتیک در حال سکون« و در واقع یکی از پیچیدهترین معماهای بیپاسخِ تاریخ، و مسئلهی اخلاقیـسیاسی غیرِ قابل حل است که با مسائلی بزرگتر پیوند میخورد. اگر بتوانیم برای این پرسش که چرا «زبانِ سرخ بیش از صدها سال فاجعه» به «سکوتِ سیاه» بدل شد، پاسخی پیدا کنیم، «سکوتِ» كاوه را که حلقه ای از زنجیرهی سکوتِ بیپایان تاریخ سربهسر ستم و فاجعه به شمار میآید، نیز میتوانیم تفسیر و تاویل نماییم. كاوه، نماد مادی خاطراتسکوت، «زبان خاموش» و مخفیرخدادهایِ خوفناک و «تصویر راستین» صحنههایي است که هرگز در آیینةتاریخِرسمی بازتاب نیافتند.كاوه، تندیسِ سکوت است. مادامی که این سکوت پایان نیابد، كاوه سخن نخواهد گفت و به مثابه «تندیسِسکوت»، همچنان تصویرِماتریالیستیِ سکوتِ تاریخی و تاریخسکوت، خواهد ماند. این سکوت، از آنرو که استثنای برسازندة گفتارِتاریخی است و بازنمایی پیوستهیِ تاریخی را مسئلهدار میسازد، نمیتواند در متن پیوستار تاریخ جای بگیرد و به «کلامتاریخی» بدل شود. سکوتاو، از بیکلامیِ کلام حکایت دارد؛ یعنی دیگر سخنگفتن بیمعناست و کلام رسالتاش را که همانا بازگویی حقایق و رنجستمدیدگان است، نمیتواند انجام دهد. به سخنی دیگر، از یکسو، كاوه بهمیانجیِ زبانِ سکوت، و بدینسان، از طریقِ منتفیکردنِ یاوهگویی، درواقع، از خیانت به حقیقتِ ازدسترفتهی زبان پرهیز میکند؛ و با این وفاداریاش، امکان خواندهشدن و مرئیساختن ماهیت فاجعه را همچنان «باز» و در دسترس باقی نگه میدارد، آن هم در بطنِ وضعیت پرهیاهویی که بیوقفه، هولانگیز و با ارادهی معطوف به فراموشی در حال توسعه است. از سوی دیگر، كاوه حامل و بارکشِ «معنا» نیست، بلکه این تاریخ و زبان است که حاملِ كاوه است. كاوه خودِ معنا است، نه حامل معنا. او دیگر حامل کلام نیست، بلکه این کلمه و کلام است که حاملِ او است. به همین لحاظ، هر معنا و کلامی در كاوه به پایان خود میرسد.
وجود بیزبانِ او «زبانِ برتر»است. در واقع میتوان او را «مقیاسِ کوچکشدة» تاریخِی دانست که تمامی نیرویها و «علایق تاریخی» را در خود دارد. اساسا حضور او به مثابهی «سکوت»، حضوری رادیکالاست و زنجیرة کلام را از هم میگسلد. او نقدِ تام و تمام «زبان» و «تاریخ» است؛ تصویر لحظة سکوتِ فاجعة که با خاموشی خویش، «بیزبانیِ زبان» و «بیتاریخیِ تاریخ» را وانمایی میکند. برخلافِ روشنفکران و رهبرانِسیاسی و مذهبی که میخواهند مسئلهی فقدانِ عدالت در ايران را از راه «همدلی» حل نموده و محافظهکاری و سرسپردگیشان را در قبایِ شیکِ رفتار معقول و خردمندانه میآرایند،خاموشي اجباري زبان كاوه را میتوان نوعی مداخلة انقلابی در زبان و تاریخِ محافظهکار و به سخنِ دقیقتر «مجادله با همدلی» دانست. همانگونه که کلام نمیتواند از عهدة رسالتِ کلامیاش بر آید، «همدلی» در شهر «ناـهمدلان» نیز چیزی جز خوشآمدگویی به فاجعههاي دهشتناک و مصیبتهایِ تاریخی، نخواهد بود. کاش میتوانستم کلامی بر لبِ خاموش كاوه باشم تا زخمهای ناگفتهی او را بیان کنم، اما سکوتِ این «کلامِخاموش» همواره آنسوتر از دریافتِ ما قرار دارد و در حصارِ تنگِ زبان رایج نمیگنجد. او میراثدار «رنجِ عظیم است». رنجی که در زبان خلاصه شود و به گفت آید، رنج نیست، رنجِ او را نمیتوان در کلام خلاصه کرد. او خود «کلامِمبین» است و کلامِ کلامها.
از کاوه تا کاوه/ کامران تکوک
آوریل 26, 2010
تقدیم به دوست در بندم، کاوه قاسمی کرمانشاهی
هنگامی که ضحاک در نشستِ فرمایشی خود با بزرگان و درباریان ایران با حضور یکباره و غیرمنتظره کاوه و اعتراض شدید او مواجه می شود، رفتاری ملایم و دیگرگونه از خود نشان می دهد. رفتار آرام ضحاک اطرافیانش را به شگفتی وا می دارد، تا آنجا که از او می پرسند چگونه به آهنگر مرد گستاخی چون کاوه اجازه بیرون رفتن از قصر را داد و به جلادانِ همیشه آماده به خونریزی اش دستور نداد تا او را بکشند. پاسخی که ضحاک به اطرافیانش می دهد در خور تعمق و تأمل است.
او می گوید هنگامی که کاوه وارد سرسرای کاخ من شد، گویی که بین من و او کوهی از آهن کشیده شد و حضور او هول و هراسی در دلم افکند. ضحاکی که هفت کشور به پادشاهی او راست و خویش را خداوندگار روی زمین می پندارد با فریاد مخالفت آهنگر مردی آزاده این چنین دچار ترس می شود تا جایی که برای توجیه ترس خود دست به دامان وهم و پندار می گردد و سبب ترسش از کاوه را سر برآوردن کوهی از آهن در برابر خود و کاوه می داند و در پاسخ پرسندگان، دلیل برخورد نکردن با کاوه را وجود چنین دیوار مهیبی بیان می کند که موجب ایجاد ترسی در دل او شده است. به راستی ضحاک سیه روی از چه روی می باید از یک صدای مخالف تا بدین پایه بهراسد؟ و به راستی چرا خدایگان پوشالی قدرت در همیشه تاریخ تا بدین حد از همه چیز و همه کس و حتا از سایه ی خویش نیز هراسانند؟
از دیدگاه نمادین البته رستن این دیواره ی آهنین را می توان بسیار توصیف زیبا و بجایی دانست. ضحاکی که جز مدح و ثنا و تملق و چاپلوسی از اطرافیان خویش در کاخ سلطنتی اش نشنیده است، با اولین صدای مخالفتی که می شنود چهره ی قدرت پوشالی مطلقه اش را مخدوش می بیند و از نظر روانی به هم می ریزد. او تنها از کاوه می خواهد که محضری را که از پیش به منظور گواهی دادن بر نیکی و راستی ضحاک آماده کرده اند امضا کند و برود و صد البته می دانیم که کاوه این کار را نمی کند و می گوید: «نباشم بدین محضر اندر گوا» و آن را به زیر پا می اندازد و می رود. به راستی که تمامی دیکتاتورها و خونریزان تاریخ چه تلاش عبثی برای موجه جلوه دادن چهره ی کریه خود به خرج می دهند.
اما کاوه چه تفاوت هایی با اطرافیانش دارد که می تواند ضحاکِ سَفاک را دچار هراس کند؟ کاوه را به واقع می توان وجدان بیدار و روح نمادین آگاهی زمانه اش دانست. زمانه ای که همگان از ظلم و ستمی که بر مردم رنجدیده و آزادگان می رود آگاه هستند اما دم بر نمی آورند و خود را به خواب می زنند. تا اینکه کاوه ای پیدا می شود و آنها را از خواب خود خواسته ی غفلت سرشتشان بیدار می کند.
پایان کار کاوه و سرانجام داستان ضحاک ماردوش را هر ایرانی که اندک آشنایی با نامه ی باستانی ایران زمین داشته باشد بخوبی می داند. (و صد البته پایان کار تمامی ضحاکان روزگار را)، منظور من از بیان مختصری از این داستان یادی از دوست در بندم کاوه قاسمی بود.
کاوه قاسمی را چند سالی می شود که می شناسم. سال ها پیش، کاوه با تعدادی از دوستانش انجمنی بنام «ژیار» بنا نهادند. آن ها بیشتر کارهای فرهنگی و اجتماعی انجام می دادند، اما با روی کار آمدن دولت نهم انجمن آنها را بستند. کاوه هنگامی که در انجمن ژیار بود وارد کمپین یک ملیون امضا شد و برای رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان امضا جمع می کرد و فعالیت های حقوق بشری هم داشت، کاری که چندان به مذاق حضرات خوش نمی آمد. تا اینکه حدود دو ماه و نیم پیش او را پس از چند ساعت زیر و بالا کردن و جستجوی منزلشان دستگیر کردند و پس از دو ماه که از دستگیری کاوه می گذشت، شنیدیم که زیر فشار است تا اتهام جاسوسی را قبول کند!
راستش شنیدن این خبر بر خود من بسیار گران آمد زیرا ناجوانمردی هم باید حد و مرزی داشته باشد، و برای اینکه صدای حقی را به سکوت باطلی تبدیل کرد نمی باید به هر دستاویزی دست یازید. بد نیست نگاهی از نمای نزدیکتر به زندگی و راه و رفتار کاوه بیندازم تا ببینم چرا او را خاموش می خواهند. هیچ گاه کوشش های کاوه برای جلوگیری از اعدام نابجا و غیرمنصفانه ی احسان فتاحیان را فراموش نمی کنم. باور کنید کاوه راه بین کرمانشاه و سنندج را به قول مشهور صاف کرد تا از کشته شدن انسان بیگناهی جلوگیری کند. ناگفته نگذارم که این آمد و شدها هم اغلب با مینی بوس و ماشین های کرایه بود. چون کاوه فعال حقوق بشر است و همراه والدین اش در آپارتمانی کوچک زندگی می کند و امکان این را ندارد که اتومبیل شخصی داشته باشد.
به هر ترتیب تلاش کاوه برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام احسان راه به جایی نبرد. اما راستش را بخواهید برای من درس بزرگی بود و باعث شد که اندکی به خودم بیایم و به ارزیابی مجدد باورهای خویش بپردازم و از خودم بپرسم آیا من نیز در برابر کشته شدن یک انسان بی گناه مسئول نیستم؟
شاید گریزی که در ابتدای این نوشتار به داستان کاوه ی آهنگر زدم نیز به همین سبب بود که نشان دهم وجدان های بیدار روزگار چه حساسیت و مسئولیت شناسی نسبت به جامعه ای که در آن زندگی می کنند، دارند.
روزی که برای فاتحه ی احسان فتاحیان راهی منزل آنها شدیم سر کوچه شان دقایقی ایستادیم تا آنهایی که قرار بود به فاتحه بیایند جمع شوند و همه با هم داخل برویم. (این نکته را هم بگویم که متولیان امر، فاتحه ی مسجد احسان را لغو کردند و خانواده ی او مجبور شدند مجلس یادبود را در خانه ی شخصی خودشان بگیرند و به واقع بانوان داخل خانه نشسته بودند و آقایان توی کوچه مقابل درب منزل روی صندلی ها)، حدوداً بیست نفری می شدیم منجمله خانواده زنده یاد کیانوش آسا و خانواده ی آرش کمانگر دیگر زندانی هم بند و هم سرنوشت احسان فتاحیان.
همانطور که با تاج گل به سمت درب منزل خانواده ی فتاحیان می رفتیم من احوال کاوه را زیر نظر داشتم چون می دانستم خیلی پی گیر ابطال حکم اعدام احسان بوده است. هنگامی که کاوه مقابل برادر احسان رسید گریه ی از ته دلی سر داد که راستش را بخواهید بسیار مرا غمگین کرد. ظاهراً کاوه و برادر احسان تا آخرین لحظات در حال تکاپو و کوشش بودند تا از اعدام احسان جلوگیری کنند. نهایت اندوه و انسان دوستی را در چهره ی مسئولیت پذیر و مهربان کاوه هنگامی که برای احسان می گریست، می توانستی ببینی.
بعد از اینکه مراسم را ترک کردیم، از کاوه درباره ی زندگی احسان سوالاتی پرسیدم. از پاسخ های کاوه و شرح جزئیات کوشش های پی گیرانه ی او برای لغو حکم اعدام، به انسانیت او غبطه خوردم و پی به بزرگی و عظمت روحش بردم. دیدم که به راستی تمامی ما ستم آشکار را می بینیم ولی دم بر نمی آوریم. سکوت می کنیم و حتی اطرافیانمان را نیز به سکوت فرا می خوانیم. اما کاوه سکوت نکرد. کاری سیاسی هم نکرد. چون اصولاً فعالان حقوق بشر و کسانی که دغدغه های اخلاقی و انسانی دارند به دنبال کسب قدرت و یا سیاسی بازی نیستند. بلکه فریاد اعتراضشان صرفاً برای انسان ها و به احترام ارزش های انسانی است. اما خدایگان قدرت که تحمل هیچ صدای مخالف و فریاد نکن و یا نکش و یا دست نگه داری را ندارند، هنگامی که برای رنگین تر کردن زمینِ بازی های سیاسی شان می خواهند خون بی گناهی را به زمین بریزند، خوش نمی دارند حتا کسی پیدا شود که به آنها بگوید این کار را نکن. اینجاست که از جعبه ی جادویی شان انواع و اقسام اتهامات طاق و جفت را بیرون می آورند تا دیگر کسی جرات نکند انسان ها را دوست داشته باشد و به عدالت و آزادی و انسانیت عشق بورزد. تا اگر کسی خواست از ستمدیده ای به دفاع برخیزد بداند که می باید هزینه ای سخت گزاف بپردازد. تا همه ساکت و سنگواره باشند و هیچ صدایی از هیچ کسی از هیچ کجا و ناکجایی برنخیزد. تا همه به زندگی نباتی و خور و خواب و خشم و شهوتی خو بگیرند و اصلاً و ابداً اهمیتی ندهند که اطرافشان چه می گذرد و چه ستمی بر انسان ها می رود و به راستی اگر مردم جامعه ای و به ویژه جوانان آن، از زندگی تنها به فکر برآوردن خواسته های مادی و تمنیات تن باشند آیا مغز سرشان خورده نشده است. اینجاست که می بینیم تمثیل مارهای سر آدمی خوار ضحاک چندان به دور از واقعیت نیست و نمی تواند باشد.
میشل بن سایق متفکر فرانسوی که تجربه ی کارهای چریکی در جوانی را نیز در کوله بار تجربیات زندگی اش دارد سخن تأمل برانگیزی می گوید با این مضمون که نیاز و خواست آزادی را همه در می یابند و تنها مختص به انسان های هوشمند و خاص نیست. اما یا آن را فراموش می کنند و یا تمام تلاش خود را برای فراموش کردن آن به کار می گیرند. کاوه ی قاسمی از زمره کسانی بود که نخواست ببیند و به فراموشی بسپارد و از همین روی آن چه را که می بایست بر زبان بیاورد، بر زبان آورد. صدای کاوه و کاوه ها صلای روح آگاه و بیدار انسانی است، چه در بارگاه ضحاک باشد و این سخن را بگوید که: «بپویید کین مهتر آهرمن است / جهان آفرین را به دل دشمن است» و یا اینکه همچون کاوه قاسمی هم صدا و هم آواز با احسان ها و کیانوش ها، فریادگر ستمی که بر آن ها رفته است بشود، تا جهانیان و وجدان های بیدار بدانند که ما در چه زندان بزرگی روز و روزگارمان را می گذرانیم. صدای کاوه دادخواهی بر بیدادی سامان سوز و ویرانگر است. صدایی در سکوت سکرآور و برهوت ارزش های انسانی است. صدایی که به راستی و حقانیت خویش باور دارد و در سردترین فصل ایران زمین با دَم گرم خویش این نکته را به در گوش جان ما زمزمه می کند: «تنها صداست که می ماند!»
کامران تکوک
اردیبهشت 89
کاوه کرمانشاهی؛ نماد فعالان مسالمت جوی کردستان
آوریل 25, 2010
روزآنلاین،- بیش از 80 روز از بازداشت کاوه کرمانشاهی، وبلاگ نویس، فعال حقوق بشر و از اعضای ادوار تحکیم وحدت سپری شده و این فعال کرد که در سلول انفرادی نگهداری می شود، اخیرا در ملاقات با خانواده اش اعلام کرده برای پذیرش اتهام «جاسوسی» تحت فشار است. در خصوص علل طرح این اتهام و پیامدهای آن با حسن اسدی زیدآبادی، مسئول کمیته حقوق بشر ادوار تحکیم وحدت گفتگو کرده ایم. او با بیان اینکه «حمایت از کاوه یک مساله وجدانی است» می افزاید:
«عمق فعالیت های فرهنگی و حقوق بشری فعالانی مانند کاوه چنان است که توانایی مقابله را از حاکمیت اقتدارگرا می گیرد». این مصاحبه در پی می آید.
گفته می شود کاوه کرمانشاهی تحت فشارهاست که به جاسوسی اعتراف بکند. فکر می کنید طرح این اتهام با چه هدفی صورت گرفته است؟
متاسفانه تعریف جرم جاسوسی در جریان منازعات سیاسی اخیر به طور کلی دچار دگرگونی شده است. به همین علت این اتهام به طور بی رویه ای به فعالان مدنی و سیاسی وارد می شود بدون آنکه برخی دستگاه ها متوجه معنای حقوقی آن باشند. در واقع یکی از ارکان مهم جاسوسی، دسترسی به اسناد دولتی و اطلاعات ویژه و محرمانه و طبقه بندی شده است. یعنی نوعی نفوذ در ارکان حکومتی؛ امری که مطلقا در مورد فعالان مدنی و سیاسی قابل باور نیست و حتی در اتهامات آنها نیز مطرح نشده است. این یک تناقض آشکار است. در واقع برای قربانی کردن برخی فعالان مدنی و سیاسی چنین سوء استفاده ای از قانون می شود. در مجموع به نظر می رسد چنین اتهامی زمانی وارد می شود که پرونده واقعا خالی باشد و هیچ اتهامی قابل انتساب به متهم نباشد؛به این صورت تلاش می شود سایرین را از دفاع از آن زندانی باز دارند و نوعی پیچیدگی ساختگی به پرونده فرد بدهند.البته در خصوص اتهام جاسوسی باید به سیاست حاکم بر حاکمان فعلی هم اشاره کرد که اساس آن ترس از تعامل با جهان است؛ ترس از تعامل شهروندان و ملت ها با یکدیگر.
بسیاری از فعالان مدنی و مطبوعاتی، اخیرا به طرح این اتهام علیه کاوه کرمانشاهی واکنش نشان داده و آن را محکوم کرده اند. وقتی جامعه اتهامات مطرح شده علیه یک شخص را رد می کند، عملا این فشارها و این اتهامات چه نتیجه ای در بردارد؟
طبیعی است که جامعه، خصوصا افرادی که کاوه را می شناسند و به صحت و سلامت فعالیت های وی واقفند، نمی توانند سکوت کنند. این یک مساله وجدانی است. نمی توان در برابر یک ظلم آشکار و ایراد خدشه به حیثیت یک فعال حقوق بشری خوشنام سکوت کرد. در نهایت، نتیجه چنین اتهام زنی هایی چیزی جز بی اعتباری دستگاه های امنیتی و کاستن از جایگاه و اعتبار قانون نیست؛ به عبارت دیگر به این ترتیب حاکمیت عملا از قباحت جرم جاسوسی می کاهد. یعنی مردم می گویند:اگر فعالیت حقوق بشری جاسوسی است پس این چه جرمی است که نه با عقل همخوانی دارد نه با دین و نه با اخلاق.
اما مسئله اصلی این است که معمولا همین اتهامات مبنای صدور حکم قرار می گیرد. این نگرانی در بین فعالان حقوق بشری وجود دارد که براساس همین اتهام، حکم سنگینی برای کاوه کرمانشاهی صادر شود.
بله متاسفانه این نگرانی در مورد کاوه و بسیاری دیگر وجود دارد، اما قطعا حمایت ها و تشریح عملکرد مثبت و در چارچوب قانون فعالانی مانند کاوه در شفاف شدن وضعیت آنها موثر خواهد بود. یعنی وقتی افکار عمومی متوجه عدم انتساب این جرایم به این متهمان بشود طبعا مجازات هم فلسفه خود را از دست می دهد و تنها جنبه انتقام جویی و تنبیه مجازات باقی می ماند که نوعی اعمال نفرت و کینه توزی حاکمیت نسبت به فعالانی چون کاوه کرمانشاهی است که در تعارض با برخی عملکردهای غیرقانونی و نامشروع حرکت کرده اند.
با توجه به نوع فعالیت های کاوه کرمانشاهی، فکر می کنید برخورد با فعالانی نظیر کاوه چه پیامد هایی خواهد داشت؟
من معتقدم برخورد با کاوه قاسمی هزینه های بسیار بیشتری نسبت به برخورد با یک فعال مرکز نشین دارد. کاوه را می توان نماد نسل فعالان مدنی و مسالمت جوی کرد دانست. جوانانی که در گذشته تاریخی خود سابقه فعالیت های توام با خشونت را دارند، اما بنا به یک تحلیل تاریخی و فرهنگی، مشی مسالمت آمیز و فرهنگی را برای فعالیت هایشان برگزیده اند. این نسل و فعالانی مانند کاوه در تاریخ این مملکت و به ویژه در کردستان در خاطر تاریخ خواهند ماند. همه افرادی که از نزدیک با کاوه آشنا بوده اند تصدیق می کنند که انصاف، وجه بارز تفکر او بود.همچنین مدارا و ارائه تحلیل منطقی به دور از احساسات افراطی از وجوه دیگر و قابل توجه شخصیت کاوه است.شاید بتوان گفت وقتی حاکمیت با فردی مانند کاوه این چنین برخورد می کند، عملا تمایل خود را به رشد فعالیت های غیر مسالمت آمیز در کردستان نشان می دهد. فعالیت هایی که البته سرکوب آنها برای حاکمیت بسیار سهل تراست چرا که از جنس خشونت است، امری که از جنس رفتارهای حاکمیت است و حاکمیت هم آن را به خوبی می شناسد و از میزان اثرگذاری محدود آن هم با خبر است. اما عمق فعالیت های فرهنگی و حقوق بشری فعالانی مانند کاوه آن چنان است که توانایی مقابله را از حاکمیت اقتدارگرا می گیرد و این مهمترین نکته ای است که باید بدان توجه داشت. بنابراین به طور خلاصه می خواهم بگویم بازداشت فردی مانند کاوه کرمانشاهی نشان می دهد که حاکمیت منافع ملی را در منطقه کردستان نمی شناسد و یا در پی آن نیست و اساسا حتی مصلحت خود را هم نمی تواند تشخیص بدهد.
نامه مادر کاوه قاسمی کرمانشاهی به رییس قوه قضائیه
آوریل 24, 2010
بسمه تعالی
ریاست محترم قوه قضائیه
حضرت آیت الله لاریجانی
با عرض سلام و احترام
اینجانب فرنگیس داوودی فر، معلم بازنشسته، مادر کاوه قاسمی به استحضار می رسانم که فرزندم از تاریخ 14 بهمن ماه 1388 تا کنون در بازداشت اداره اطلاعات شهرستان کرمانشاه می باشد. در طول این مدت، علی رغم مراجعات مکرر به دادسرای کرمانشاه جهت اطلاع از وضعیت پرونده و شرایط بازداشت پسرم، کمترین توجهی به خواست بنده نشده و پس از دو بار تمدید قرار بازداشت فرزندم توسط شعبه نهم بازپرسی دادسرا، طی مدت بازداشت تنها دو بار موفق به دیدار حضوری با وی گردیده ام.
آنچه موجب دادخواهی من به جنابعالی به عنوان بالاترین مرجع دادخواهی کشور گردیده، علاوه بر مدت طولانی بازداشت و تداوم ابهام پرونده پسرم، وضعیت به شدت نگران کننده اش در ملاقات اخیرمان با وی می باشد. به اذعان فرزندم، او در مدت بازداشت تحت فشارهای شدید روحی و روانی جهت پذیرش اتهامات دور از ذهنی قرار دارد که هیچ گاه مرتکبش نشده است. علاوه بر این، به استناد مدارک پزشکی ضمیمه پرونده، پسرم به دلیل سابقه بیماری و عمل جراحی شکاف کام وحنجره تحت نظر دائم پزشک متخصص قرار دارد، اما با کمال تاسف تاکنون به درخواستهای مکرر ما مبنی بر ویزیت وی ترتیب اثری داده نشده است و لذا بیم آن می رود که عدم رسیدگی به وضعیت فرزندم، خدای ناکرده موجب اتفاقاتی گردد که تصورش خاطر من مادر را چنان آزار می دهد که هر لحظه زندگی ام همراه رنج و آه و اشک گردیده است.
عالیجناب؛ افزون بر نگرانی شدیدم از مجموع موارد فوق الذکر، از آن جایی که تمامی فعالیتهای مدنی فرزندم را علنی، مسالمت آمیز و در چهارچوب قوانین کشور می دانم و بازداشت و شرایط سخت ناشی از آن را مستحق خیرخواهی و تلاش فرزندم در جهت اعتلای جامعه پیرامونش نمی دانم، مصرانه از آن مقام عالی تقاضامندم نسبت به اتمام فشارهای روحی وارده بر تنها فرزندم و تسریع روند قضایی پرونده و در نهایت آزادیش دستورات لازم را امر به ابلاغ فرمایید. باشد که دعای خیر من مادر، حسن توجه جنابعالی را اندکی جبران نماید.
فرنگیس داوودی فر
مادر کاوه قاسمی
23 فروردین 1389
رونوشت به:
- دادستان محترم شهرستان کرمانشاه
نامهی داڵگ کاوه کرماشانی ئهرا رۆڵهی دهس وهسهرکریای ههڵگهرانن له فارسی کوردی جنوبی: حشمت خوسرهوی
ئهزیزتر له گیانم کاوه! نازارهگهی داڵگه، ئیمروژ 80 روژه که تو دهس وهسهرید و مهگهر خودا خوهی بزانێد چیو جوری ڕۆژ و شهو کردمهسووه. فره جار فکر له رۆژ له داڵگ بینت و مشکڵ دگانهیل بووێچک و قهشهنگت له وهخت مادرزا کهمووه. ههمراێ یهی ههفته وه سهر وازکردن چهوهێلد وه روی دونیادا نهگوهزریایوی، من دهردهێل خوهم له ویرم چیوه. گرتمهته باوهشووه و له بیمارستانێگوه بردمهت ئهرا بیمارستانێگی ترهگ. توی کۆرپهی بهسه زوانێگ بیت و من وهرپرس بیم له وهرانوهر زنهی و وه دنیا هاوردنت. خودا خوهی زانێد چهنیگ خوهم خواردمووه . له دویای سێ مانگ و ئهنجام دان ئهمهڵیاتهێل یهك له دۆمای یهێک، توزه توزه گیان گرتی و گهورا بید. ئیسه که ئی نامه ئهراد نوویسم 80 روژه های له سوویک زندان و من تهمام ئی 80 روژه پهریشان بیهمهس. پهریشان قهزا خواردنت که تو نهتوێنستید گشت جوره قهزاێگ بخوهیت. پهریشان شون خهفتنت و ئهوهی که جێهکهت راحهت بوود و ههر لهوا پهریشان ههناسه داین له ناو یهی ئوتاق تهك نهفهری.
رۆڵهگهم، تو تاقانه مناڵ و ئساس دڵم و هێز پایهیهیل شهکهتمی. تو تهنیا دڵخوهشید ئهرا زنێ مان و ئدامه دان وه زنهی. خودا خوهی زانێد ئی رۆژهێله وه بێ توێ چیوی گوزهریاس. گشت شهوێگ پهنا بهم ئهرا کهتاوهێل قانوونت بهڵکهم دهلێل یا هۆێگ بوینمووه ئهرا شون خالیت. ههر چێ شهوه فرهتر و فرهتر بێ گوناهی تو ئاشکار بوود. هێمان تومهتهێل تو دیار نیه و هوویچ کهسێکیچ جواوێگ وه من نیهیدووه. مهدرهسه و شاگردهێل جی هیلم و شهوهکیان چم ئهرا دادسهرا و له شونی ئتلائات، بهشکهم سهر نهخ خهوهرێگ له بارهی تو وه دهس بارم. ئاخ و داخ که هوویچ کهسێگ ئساس داڵگانهی من دهرك نیهکهێد.
ئاخرین جار که چهوم کهفته پیت دهسهێلد رچکیایوی و دهنگت لهرزیا. چه وهسهرت تێهت رۆڵهگهم؟ ئایا تامووڵ بهرخۆدانت مایهس؟ شهوهێل دوئای سهور ئهراد خوهنم و داوا له خوا کهم که ئارامشێگ بیهیت وه پیت که بتوانی دهرقهت ئی رۆژهێله باید.
ئهزیزهگهم، دی چهوێگ نهماس ئهرا گریان و پاێگ نهماس ئهرا چینهو ماڵ. جێ خالیت وهرفراونتره له تامووڵ دڵ شکیایم. تهمام یادگارییهیل گهرد خوهیان بردنهس و تهنیا قاپ ئهکسهکهت ئهرام وهجێ مایهس. تهنیا وه خوهزیهی دواره له باوهش گرتن تونه که ئێرهنگه ههناسه کیشم. بێجگه له دوئاکردن و لاڵکیانهوه و ئهو ئهسرهێل ماڵئاوای، کارێگ تر نهمایهس ئهراد ئهنجامی بیهم. هومێدوارم بتوێنی ئی رۆژهێل سهخته بخهیته پشت سهر تا بهشکهم بێ گوناهییت سابت بوود و بایدنهو ئهرا لامان…
گهرد خوهشهویسیم داڵگت فهرهنگیز دادودی فر 2 ئوردیبههشت
نامه ی مادر کاوه ی کرمانشاهی به پسر در بندش
آوریل 22, 2010
کاوه عزیزتر از جانم،
مهربانِ مادر، امروز نزدیک 80 روز است که در بازداشت هستی و خدا می داند که این روزها و شب ها چگونه بر من گذشته است. بارها تولدت را به یاد آورده ام…با آن مشکل مادرزادی در دهان کوچک ِ زیبایت…یک هفته از تولدت نگذشته بود، من دردهای خود را فراموش کرده، تو را در آغوشم از بیمارستانی به بیمارستان دیگر می بردم…تو یک کودک زبان بسته بودی و من مسئول زندگی و به دنیا آوردن تو بودم…خدا می داند چقدر خودم را سرزنش می کردم…بعد از سه ماه و عمل های پی در پی، کم کم تو جان گرفتی و بزرگ شدی…و حال که این نامه را برایت می نویسم 80 روز است که در بند هستی و من هرلحظه ی این هشتاد روز را در نگرانی بوده ام…نگران خوراک تو که هر غذایی را نمی توانستی بخوری و نگرانِ خوابِ تو که جایت راحت باشد و نگران نفس کشیدنت در آن اتاقک انفرادی…
پسرم، تو تنها فرزند من و احساس قبلم و قدرت پاهای خسته ام هستی…تو تنها دلخوشی ام برای زنده بودن و ادامه ی زندگی هستی…خدا می داند که این روزهای بدون تو چطور گذشته است…هر شب پناه می برم به کتاب های قانونت بلکه دلیلی بیابم برای این نبودنت…و هر شب تنها بی گناهی ات است که بیشتر و بیشتر آشکار می شود….هنوز اتهام تو مشخص نیست و هیچکس به من پاسخی نمی دهد…مدرسه و شاگردان را رها کرده و هر صبح به دادسرا می روم و سپس اطلاعات…شاید خبر کوچکی از تو بگیرم…افسوس و صد افسوس که هیچکس احساس مادرانه ی مرا درک نمی کند…در آخرین ملاقاتی که دیدمت، دست هایت یخ کرده و صدایت می لرزید…چه بر تو می گذرد پسرم؟ آیا تاب مقاومتی برایت مانده؟ هر شب برایت دعای صبر می خوانم و از خدا می خواهم به تو آرامشی دهد که بتوانی این روزها رو تحمل کنی…
عزیزم، دیگر چشمی نمانده برای گریه کردن و پایی نیست برای به خانه رفتن…دیدن جای خالی ات دیگر فراتر از تحمل دلِ شکسته ی من است…تمام یادگاری هایت را برده اند و تنها قاب عکسی برایم باقی مانده است… تنها با آرزوی دوباره در آغوش گرفتن توست که نفس می کشم…کاری نیست که برایت انجام دهم…جز دعا کردن و دعا کردن و دعا کردن…و اشک هایی که بدرقه ی راهت کرده ام…امیدوارم بتوانی این روزهای سخت را بگذرانی تا بی گناهیت ثابت شود و پیش ما برگردی.
با مهر
مادرت
فرنگیس داوودی فر
2 اردیبهشت 89
تاوان شعور، برای کاوه کرمانشانی- عارف نادری
آوریل 22, 2010
یکی از مفاهیم بنیادینی که به قدمت تاریخ بشر مورد تأمل و جدل قرار گرفته و هنوز نیز همهی مسائل و مفاهیم دیگر حول و حوش آن می چرخد، فهم و جستجوی حقیقت است. زیرا انسان نیازمند و تشنهی حقیقت میباشد و حقیقت نیز برآیند و حاصل دانایی است. موضوعی که جوهر همهی آرمانها و آرزوهای رئال و رمانتیک بشر است. بنابراین هدف نهایی انسان شناخت و فهم پدیدههاست و این مهم نیز فلسفهی وجودی همهی مسائل و سوژههای انسانی و طبیعی میباشد. لیکن با وجود تمام این رنجها که انسان برای دست یافتن به حقیقت تقبل کرده و طاقت میآورد عجیب آنست که کمتر کسی آماده است با حقیقت روبهرو شود و نسبت بدان ادای دین نماید. اینجاست که حقیقتاً، «حقیقت تلخ است».
حتی از جنبهای دیگر، حقیقت یا به عبارتی دیگر درک و فهم موضوعات و مسائل مرتبط با آن، فینفسه رنجی عمیق و طولانی در پی دارد، مسئلهای که سبب گردیده است فهم حقیقت، همتراز و مساوی با رنج، هزینه و چالشهای بیشماری باشد. مقولهای که اکثریت جامعه انسانی ما را برآن داشته است که به بهانهی «واقعیت چیزی دیگریست»، از زیر بار واقعیت و حقیقت مسائل موجودشان شانه خالی کنند و برای عدم جسارت و غیاب اراده جهت رودررویی با حقیقت، بهانهتراشی و مصلحتاندیشی کنند.
عامل دیگر چنین وضعیتی، تعریف و تفسیر حقیقت از منظر و نقطهنگاه منافع و مصالح فردی است. یعنی «حقیقت» با «منفعت شخصی» سنجیده میشود و این منافع محدود فرد یا اقلیتی کوچک است که وجدان و نیکی و پاکی کردار، پندار و گفتار را تبیین مینماید. شرایطی که جای حق و ناحق را عوض میکند و راستی را کذب و دروغ را حقیقت مینمایاند و سعی در نهادینه ساختن آن دارد. به طوری که تحت عنوان «منافع» و «مصالح»، هرگونه تردیدی را نسبت به حقیقت ساخته و پرداخته خود، انکار و طرد کرده و اجازه هیچگونه شبهه و پرسشی را نمیدهد. محیط و وضعیت و فضایی که تنها میتوان دل به حقیقت ترسیم شده و مجسم ساختهاش سپرد. زیرا بالعکس آن، یعنی تأمل در اساس و فلسفه پدیده ها و رویدادها، دربرگیرندهی رنج و بهایی خارج از طاقت فرد یا جمعیتی محروم از قدرت است. در وضعیت و روندی اینگونه، انسان حساس، مسئول و برخوردار از اندیشهی حقطلبانه در مقابل پدیدهها و قضایای پیرامونش که برآیند نگاه موشکافانه، دگراندیشی و دقتنظر است همیشه به گناه بهرهمندی و برخوردار بودن از شعور و قدرت فهم و تفهیم، قربانی خداوندان گفتمان حقیقت مطلق میگردد. واقعیتی که نام «نخبهکشی» بر آن نهاده شده است. این مقوله نیز ارتباط با قدرت حاکم دارد، زیرا قدرت مطلقه خود را صاحب تامالاختیار حقیقت و مشروعیت میشمارد. توهمی که از سرسپردگی نیروهای تحتامر و ثروتهای کلان تحت اختیارش ناشی میگردد. توهمی که تراژدی و جنایت و سبعانیت مخلوق همیشگی آن بوده است. قدرت مطلقه همیشه در صدد است که همه چیز در انحصار و کنترل و خدمت او باشد و این نیز بیانگر چیستی افسار گسیختهی قدرت فارغ از نظارت است. بنابراین نیاز مداوم به وجود قربانی دارد، قربانیها نیز نخبگان و صاحبان اندیشه هر اجتماعی، یعنی مرجعهای فکری و قوه تعقل جامعه هستند. وضعیتی که گاهاً در جوامع نخبهکش، انسان را به این اقناع میرساند که «خوشبخت آن کسی است که توان فهمیدن ندارد»، یا اینکه پیامد آن همرنگ کردن خود با توده، یا طریق سکوت و سرگرم شدن به امور شخصی خویش را برگزیدن است.
اندیشیدن متقارن استقلال است. خصلتی که اتوریتهی اقتدارطلب را زیر سوال برده و امکان خلاقیت و تجدد آزادانه را ممکن میسازد، یعنی وجود داشتن، زنده بودن و پویایی.
بنابراین قاعده میتوانیم انسانهای فعالی که ما آنها را افراد بصیر و فداکار دانسته و خداوندان قدرت در همهی ساختارها و سیستمهای انحصاری آنان را تهدید، اغتشاشگر و جاهل به حقیقت معرفی میکنند، اکثر اوقات نیز با نسبت دادن انواع و اقسام برچسبها آنها را منزوی و حاشیهنشین ساخته و در نهایت بیرحمی سعی در به انفعال کشیدن آنان در عرصهی حضور و عمل دارند، روح حقیقت و جان حرکت و دینامیسم همچنان بودن و همچنان ماندن هستند، یعنی استمرار مستمر حقیقت…
همچنانکه «فوچیک» میگوید: «حقیقت پیروز میشود، ولی به یاری جدی ما نیازمند است».
تغییر برای برابری- آخرین باری که دیدمش گفتم کاوه خیلی مراقب خودت باش، فقط خندید و با چشم هایش گفت باشه، نه، شاید، ای بابا… به خاطر دارم که کتاب به دست پله ها را دو تا یکی پایین پرید و با خنده خداحافظی کرد. می نویسم و پاک می کنم، نمی شود نوشت، صدا و کلمه نیست، حرفی نمانده. شوخی نیست، دوستت نیست، زیر بغل زده بردندش، فقط می دانیم جایی در اتاقی حبس است وابسته به سازمان بی شکلی که دراتاق ها و راهروهای بیشمارش عده ای مشغول به کارو تغذیه اند؛ عموما عبوس و خاکستری و دروغگو، و در آنجا البته، خبری از دادگاه و قاضی و قانون هم نیست… کاوه زندان است و نمی شود تمرکز کرد و درست نوشت، نمی شود جمله بندی منطقی کرد، خوب نوشت و با مفاهیم بازی کرد. تنها چون کاوه می نوشت، برای آزادی و زندگی دیگران و من هم برای آزادیش و در ستایش شکل زندگیش می نویسم. تمام عرصه کوچک مبارزه ما این روزها در همین کاغذ و قلم خلاصه شده است؛ دایره بی پایان امید. او می نوشت و حالا که نیست من برایش می نویسم و فردا که من نیستم تو برایمان بنویس که شاید از خاطره و حافظه کوتاه و فراموشکار رسانه های چاق پاک نشویم و قصه سرنوشت ما جایی محفوظ بماند. چاره ای نیست، باید نوشت برای حق فریاد زدن کسی که دهانش را بسته اند، کسی که در خانه اش، پیش مادرش، کتاب ها ودوستانش نیست. برای دست های مادری که آن سفره هفت سین را به یادش جلوی زندان پهن کرد باید نوشت. از 14 بهمن ماه در زندان است و هنوز آن چه را که می خواستند نگفته، پس باید درباره سکوتش نوشت: قربان، پسره همکاری نمی کنه، مغر نمیاد! چی کارش کنیم؟ خبر را دوباره می خوانم. او این روزها شکنجه، شکنجه شکنجه می شود. شکنجه می شود؟! شکنجه می شود. درآن اتاق نحس تنهاست و حالش بد است و ما هیچ غلطی نمی توانیم بکنیم. همه دانش کوچک ما این چهار خط است که وزن کم کرده، کتک خورده، پزشک ندارد، وکیل، دارو، اجازه تنفس و مرخصی ندارد. خبر می آید و بین هزار اسم و خبر مشابه دیگر گم می شود. بین قطار عکس های کوچک و رنگی زندانیان، محکومین، اعدامی ها و نامه ها و بیانیه ها، بین خیمه شب بازی دادگاه ها. به حال ما بخند کاوه، باید از خبر دوروز و نصفی مرخصی که به یکی داده اند خوشحال شویم و از اینکه پرونده شیوا از جایی به جایی منتقل شده و بلاخره اجازه دادند وکیل بهاره بعد از ماه ها نگاهی به پرونده اش بندازد ذوق کنیم. می گویند این شادی ها و سرگرمی ها و مبارزه سنگین با لیدی گاگا برای حفظ روحیه جمعی لازم است؛ سوپاپ های تخیلی و آبیاری قطره ای… می گویند در این گیرو دار باید نشست و از بدو بیراه نامه های حضرات درس گرفت. کف دست ها رو برای خط کش هایشان بالا برد که اندازه بگیرند ببینند ما از کدام گونه جانوری هستیم و خوب، در صورت لزوم هم چوب معلم گله و هر کی نخوره خله. به هر حال، چه خل، چه عوضی و چه گوساله، نمی توانم دل خوش کنم، به آنچه که این نجواهای پر از باید و نباید وعده می دهند. موج سواری ورزش مورد علاقه من نیست، هر چند این مملکت ساحل زیاد دارد. خسته و تلخ نشسته ام جلوی کامپیوتر، و سعی می کنم به تصویرم از روزهای دیگر فکر کنم. تقلایی سخت برای زنده نگه داشتن امید و ایمان، وقتی همه شما زندانید و بسیاری دیگر برای همیشه نیستند. به روح آنچه که می خواهیم و شما برایش جواب پس می دهید فکر می کنم. به رویایی که همه به آن گره می خوریم، رویایی که عوضی و دیگران و غلط نمی شناسد، حداقلی که اسم دهان پر کن و قانونیش حقوق بشر است ونام ساده و مرموزش آزادی است. مثل تصویری که از پشت پنجره بخار آلود دیده می شود نوستالژیک و زیباست. پنجره را بخار گرفته و تصویر پشتش واضح نیست، همه می دانیم که چیزی آنجاست، وصف ناشدنی و بی تعریف، نمی دانیم چیست، اما آن لعنتی حتما آنجاست و ما می خواهیمش.


